یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقی شرابم در مذاق اتفاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشقوش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژده ای فرما که دوشم آفتاب
در شکر خواب صبوحی هموثاق افتاده بود
نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
...
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود.
التماس دعا
برچسبها: شعر غزل حافظ, ادبیات فارسی, شعر و ادبیات, اشعار شاعران بزرگ, شعر سنتی کلاسیک
برچسب:
نویسنده: ستایش طباطبایی